زودیاک ، لقب قاتل سادیستیک زنجیره ای بود که در دهه ۶۰ در سان فرانسیسکو ، کالیفورنیا و شهر های دیگر شروع به قتل آدم ها کرد . کار خودش را با نامه های مرموز ادامه داد و در آخرین نامه خود ذکر کرد که منتظر دیدن فیلم خودش است . سریال ها و مستند های مختلف از این قاتل ساخته شد . در سال ۲۰۰۵ الکساندر بولک لی ، با کمی اغراق فیلمی ترجیها خوب از این شخصیت ساخت در صورتی که با توجه نکردن به جزئیات باعث شد تا فیلم وی مورد توجه نباشد . بعد از ساختن زودیاک توسط دیوید فینچر در سال ۲۰۰۷ تمام ذهن ها به این موضوع معطوف شد که کارگردان موفقی چون فینچر که با شاهکار هایی چون باشگاه مشت زنی ، هفت و ... نامی بزرگ برای خود زقم زده بود ، چرا دست به چنین ریسک بزرگی زده .
بعد از اینکه ۲ بار فیلم رو دیدم من هم واقعا چنین حس گنگی و بی سر و تهی رو داشتم ، ولی برای بار سوم متوجه شدم که شخصیتها حتی از تایلر دوردن ( باشگاه مشت زنی ) و کارآگاه میلز ( هفت ) هم پیچیده تر بود . سه شخصیت با علایق و سلایق مختلف که شاید میتوان گفت بولک لای در ساخت یکی از آنها هم موفق نبود . فضا سازی ها در فیلم یکی از نکات قوت به شمار میرود . که فینچر حتی در بعضی از آنها به فضاسازی های بولک لای وفادار بوده و به کمک جلوه های ویژه فوق العاده به طرز عالی به نمایش در آمده بود . همچنین سبک خاص فینچر کم تاثیر در جذابیت فیلم نبود ، و کارها و نقشه های قاتل تیز هوشی چون زودیاک نیز جذابیت کار او را افزایش داده .
آهنگ سازی کار خوب بود ، مخصوصا در صحنه قتل اول که با آهنگی تقریبا شاد و بدون هیجان حس قتل و عام واقعی را در آدم زنده میکرد . و آهنگ های ظزیف و یا حتی کوچک که باعث نشان دادن واضح تر هر شخصیت بود . داستان اصلی فیلم با رعایت تمامی نکات و ریزه کاری ها کار شده بود و ماجرا های ساده ای چون قرار ملاقات پائول آوری و یا آشنایی رابرت گری اسمیت ، کارتونیست کرونیکل با ملینا بسیار ساده و بی آلایش کار شده بود که این مساله منتقدین را بر این داشت که هسته داستان اصلی نیز با کم تجهی کار شده است .
بر اساس گفته فیلم این پرونده همچنان در بعضی از شهر ها باز است و قاتل پیدا نشده است .
در کل من با نظر خیلی ها که منتقد بودند فینچر با افت شدید مواجه شده مخالفم و بر این عقیده ام که این فیلم نه تنها در حد و اندازه فیلم های قبلی او است ، بلکه بعضا در نکاتی حتی بهتر از فیلم های قبل او کار شده .
The Curious Case of Benjamin Button نام فیلم آخر فینچر است که در حال حاضر به پایان رسیده و منتظر اکران آن هستیم . جالب اینکه در این فیلم از پیری شخصیت شروع میشود و در نوزادی او به پایان میرسد ، که باز هم نقش جالب و پر رمز راز کاراکتر اصلی را براد پیت ایفا میکند .

آخرین ساخته تارانتینو فیلمی به مراتب ضعیف تر از ساخته های قبلیش است . او که در کارنامه اش فیلم هایی چون کیل بیل ، جکی براون و از همه مهمتر دو فیلم پالپ فیکشن و رزوویر داگز به چشم می خورد ، سیری نسبتا نزولی را پشت سر گذاشته است. دلیل مرگ داستان را از یک سری دختر هرزه شروع می کند که به یکی از کافه های تگزاس می روند و در حین مسیر نیز اتوموبیلی میبینید که گویا آن ها را زیر نظر دارد . شخصیت فرد داخل اتوموبیل را کرت راسل بازی میکند که جای زخمی روی صورت اوست و تارانتینو هراز گاهی از طریق کلوز آپ به آن اشاره می کند و در واقع این زخم گویای پیشینه ی این فرد است که یک بدلکار بوده و اینک با ماشین بدلکاری خود بدلیل بیماری روانی خاصی که دارد به کشتن زنان به وسیله ی همین ماشین و از راه های مختلف میپردازد.
از تنها نقاط قوت فیلم می توان به صحنه های خشونت آمیز فیلم اشاره کرد که تارانتینو در آن تخصص دارد ، شخصیت پردازی فیلم قابل قبول نیست انگار نویسنده(خود تارانتینو)زمان مناسبی برای شخصیت پردازی نداشته و خیلی هول بوده، در کل فیلم نیز چنین چیزی حس می شود و گویا فیلم نوعی دست گرمی برای کارگردان است و وقت و زمان مناسب برای این فیلم گذاشته نشده. بازیگران فیلم(به غیر از شخصیت اصلی) آماتورند اما به خوبی نقش خود را ایفا کرده اند نقش هایی که پیچیدگی خاصی ندارند و شما به راحتی در اوایل آشنایی خود با فیلم از آن سر در می آورید.
ضرب آهنگ مناسب، از ویژگی های دلیل مرگ است که باعث شده کسل کننده نباشد و یا در واقع به دلیل همان شخصیت پردازی نچندان خوب خیلی به نظر نرسد . البته فیلمنامه از طرح اولیه ی خوبی برخوردار است و بسیار جای کار دارد و می توانست خیلی بهتر از این پرداخته شود که به نظر من نشد ، با این وجود ارزش دیدن را به دلیل کارگردانی خوب و صحنه های بسیار نو داراست و هم چنین نکات خوبی را به علاقه مندان سینما آموزش می دهد.
پایان فیلم نیز از نکات مثبت آن است که تقریبا قابل پیش بینی نیست و تماشاگر را تا حدودی راضی نگه می دارد.
Inglorious Bastards آخرین کار تارانتینو است که هم اکنون مشغول ساخت آن است و ایده آن را از فیلم 12مرد خشمگین گرفته است و امید است او دوباره به روز های اول یعنی روزهای اوج خود بازگردد البته تارانتینو همیشه سبک خاص خود را دارد.
بعد از شکست ۲فیلم بتمن جوئل شوماخر در سالهای ۹۵ و ۹۷ ، کریستوفر نولان با بتمن آغاز میکند شروع خوبی برای ادامه سری بتمن آغاز کرد . نولان با نزدیک کردن بتمن به فیلم های جنایی ، باعث شد تا بتمن از دنیای فانتزی خود خارج شود و با ساخت شوالیه تاریکی این امر را تصویب کرد .
جوکر ، یکی از محبوب ترین تبهکاران دنیای کمیک ، که با نقش آفرینی زیبای جک نیکلسون در بتمن تیم برتون در خاطرات درج شده ، یکی از مهمترین عوامل موفقیت شوالیه تاریکی بود که با بازیگری چشمگیر هث لجر به اوج خود رسید و مورد پسند تماشاچیان و تشویق منتقدین قرار گرفت . خیلی از منتقدین لجر را شایسته دریافت اسکار دانستند ، البته مرگ ناگهانی لجر قبل از اکران فیلم نیز بی تاثیر در فروش آن نبود .
نولان به کلی قوانین دنیای بتمن را حذف کرده ، فضاسازی های فوق العاده تیم برتون به فضایی معمولی تبدیل شده بود ، خیلی ها بر این باورند که نولان این کار را از عمد انجام داده تا بیننده احساس نزدیکی با فیلم داشته باشد . ولی همچنان شخصیت ها را ( دو چهره ) از دنیای فانتزی بیرون نکشیده و گذاشته بود تا همان شخصیت در دنیای واقعی وجود داشته باشد . بسیاری فضاسازی تاریک و تلخ فیلم را پذیرفتند که درصد زیادی از آن به دیالوگهای خوب و نقش جوکر پارانوئید بر میگردد . ولی در واقع فیلم کاملا خوشبینانه بود و بیننده را منتظر نمیگذاشت . مثل همیشه همان مردم پاک و معصوم که از خود گذشتگی میکنند ، و این با کینه و نفرت در فیلم های برتون و سری کمیک های بتمن و جوکر مغایرت دارد . شاید تا حد زیادی از انرژی و جذابیت فیلم بخاطر دید مثبت بیش از حد نولان از بین رفت .
در کل شوالیه تاریکی فیلم خوبی بود ، ولی پتانسیل این رو داشت که با وجود بهترین کاراکتر های کمیک ، به بهترین فیلم در سبک خود تبدیل شود . شاید میتوان گفت بهتر است نولان در فیلم های تخصصی خودش مثل ممنتو و حیثیت کار کند .


